تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

شعرآوازعشق ازفضل الله آبشنگ

    ir" target="_blank"> با گلشتن بشو جفت

     

    دوان آمدم بسوی خانه
    نداشتم به جز گلشن بهانه

     

    به سمت مادرم رفتم دوان
    با هم شدیدم گریان

     

    زمانی که گشتم ندیدم گلشن
    به خیالم افتاد که او رابردن

     

    گلاویز شدم بابرادرم خیبر
    که چرا ندادی به من خبر

     

    من داشتم از مادر ترس
    که مینوشتم میخواند درس

     

    پس چرا گلشن نیست
    زود بگو او از این دخترفریب

     

    گفتم میروم باهزار امید
    گر کننم به آمریکا تبعید

     

    مادرم گفت میبندم پیمان
    که آخر میشوی پشیمان

     

    با اسرار مادرم شد راضی
    صبح رفتم خدمت سربازی

     

    تبعیدم شدم به قلب دشمن
    پذیرفتم به خاطر گلشن

     

    مینوشتم به مادرم نامه
    میگفت خوش است زمانه

     

    میکردم به مادرم گوش
    با آمارش میشدم مدهوش

     

    آواز عشقم به سروان رسید
    یک سال ز خدمتم پرید

     

    رئس پادگان بود سامان
    مرخصم کرد در آبان

     

    گفتم فصل غم با کیست

     

    خیبر گفت بگیر این نامه
    نوشت برایت گلشن زمانه

     

    چند بیتی برایت سرودم
    ببخش من امروز مردودم

     

    نوشت درحالی که پشیمانم
    هزار درد دارم ز کارم پریشانم

     

    بی شوهر نتوانستم بمانم
    ببخش که ز دیدت نهانم

     

    این نبود رسم عاشقی
    تو مرا ببخش گر عادلی

     

    پرویز مرا کن فراموش
    ببخش کردم برایت پاپوش

     

    قسم به جان دخترم ستایش
     میدانم امروز نداری آسایش

     

    گفتم آه باز هم خیانت
    پس چرا نمیشود قیامت

     

    .می زیستم درایام جوانی
    بودم درنهایت بی خیالی

     

    روزی دیدم خیلی خمارم
    رد شد از کنارم تنها یارم

     

    صدایش زدم تو عزیز دلی
    من جای مجنونم تو لیلی

     

    گفت برو ترک کن خماری
    گر واقعا مرا دوست داری

     

    نداشته ام بهش زنم گپ
    قول دادم که روم کمپ

     

    طولی نکشید کردم ترک
    شدم همانند یک عروسک

     

    گفتم کردم به عهدم وفا
    حال چه میدی جواب ما

     

    گر رفتی خدمت سربازی
    جواب آره است پرویز

     

    سامان برگشت بهم گفت
    برو است پاییز
    حتما خبری ما را هم داری

     

    ممنون که دادی فرصت
    این کار رامیکنم باسرعت

     

    مادرم مرا کرد نصیحت
    نداشتم چشم بصیرت

     

    گفت نرو درشهر غریب
    نخور گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها : , , , ,

آمار امروز یکشنبه 28 آبان 1396

  • تعداد وبلاگ :55488
  • تعداد مطالب :172860
  • بازدید امروز :462489
  • بازدید داخلی :25182
  • کاربران حاضر :127
  • رباتهای جستجوگر:295
  • همه حاضرین :422

تگ های برتر