خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





شعر از زمستان تا مردادازفضل الله آبشنگ

    تنها بودم و غریب در دهستان
    وداع گفتم در سرمای زمستان


    همی که انداختنم درون قبر
    شنیدم گفت ناشناسی ای گبر


    دوید آمد به طرفم شتابان
    گفت امدی از کدام بیابان


    گفت نمیشناسمت فسانه ای
    یا که بدون حساب دیوانه ای


    گفتم نگویم به تو اسرارم
    میدهم به خداوند اخبارم


    گفت خویش را کنی انکار
    بترسانمت از این رفتار


    پس من کنار تو نشینم
    تماسی با خداوند گیرم


    خداوند جواب داد بفرما
    فرشته گفت خدمت ازما


    مرده ای دیده ام در صحرا
    انگار میزیست درون دریا


    این مرده ندارد ذره ای حجاب
    اصلا نمیشود با من مجاب


    مرده ای زرنگ پویا است
    گوید که تو را جویا است


    میخواهم کنمش متهم
    بفرستمش رود تهه جهنم


    مرده خورد به نامت قسم
    که برنمیدارم بامن قدم


    همین که داد فرشته اخبار
    آوایزانش شدم بالاجبار


    گلاویز شدیم کردیم حرب
    پرتش کردم خوردبه درب


    باهزاربدبختی ازحراست
    رد شدم با حیله وفراست


    از خداوندخواستم رخصت
    زیرا نداشتم زیاد فرصت


    ناگه خداگفت ای بی مهارت
    تو کی که آمدی زیارت


    ناگه کردم به سویش حمله
    بر زبان آوردم این جمله


    من دارم چنین اعتقادی
    که ازتو کنم انتقادی


    خوردم بی پرواسوگند
    صدایم شد جلویش بلند


    من آنم که دیدم کمبود
    هرگز ندیدمت ای معبود


    پا گذاشته ام باهزارآرمان
    خودم را کشتم دراین آشیان


    دیدم این نیاز و ضرورت
    معبودم را ببینم از صورت


    شاید توراکردمت هدایت
    باهمین ناچیز درایت


    میزنم به معبودم اتهام
    باهمه ی دوستی واحترام

     

    خدا گفت برایم کمی جالب
    تو کیستی که هستی طالب


    ندیدم کسی بااین قدرت
    حتی یکبار وبه ندرت


    کیستی ای بی مکان
    چرا خودت را کردی نهان


    ندیدم درون گیتی وجهان
    کسی داشته باشداین لسان


    می دانم که از هر ولایتی
    برای من وگیتی نعمتی


    من آمدم ازقلب دنیا
    از سرزمین خشک آسیا


    منم از سرزمین ایران
    نماد پلنگ وشیران


    منم از ایالت جنوب
    هرگز نشوم مقابلت مغلوب


    منم از اقوام لر
    دارم از تودلی پر


    من در زاگرسم ازقدیم
    همه میخوانند مرافهیم


    گفت کردم برایت حساب
    تو را باید داد عذاب


    بس است برایت این جواب
    که تورا آویزانت کنم باطناب


    چرا که از من نترسیدی
    بعد از طناب توتبعیدی


    چرا که داشتی این نیت
    تو را نزد من نیست امنیت


    گر مرا کردی قانع امروز
    من تورا خوانمت پیروز


    تمام حرف هایت را بزن
    ناله واندوه دلت رابکن


    گفتم بهشت را به من بفروش
    اگر میکنی بهم گوش


    دگر ازمن نپرس این سوال
    که چقدر داری تو مال


    منم از خودت انسان
    نکردم خانه ای ویران


    منم پرستیدم تو را تنها
    به تو اعتقاد داشتم ای یکتا


    همیشه به من میگفتن چرا
    تومیپرستی یک خدا

     

    ناگه خدا صدا زد در مرداد
    بنویس متن قرارداد


    ما بین من وتو شدسرانجام
    بهشت مال تو باشد تمام

     


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : مرده ,ناگه ,خداوند ,گفتم ,
    شعر از زمستان تا مردادازفضل الله آبشنگ

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر